اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
338
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
عبد الله بن على به او گفت : بلكه راست گفتى ، اى ابو محمد ، سخنت را دنبال كن . سپس عبد الله بن على به آنان روى آورد و كشتن حسين و اهل بيتش را به ياد ايشان آورد و سپس دست بهم زد و مردان ( آماده ) سرهاى آنان را با گرزها كوبيدند تا همه را از پا درآوردند . پس مردى از كناره جمعيت او را فرياد زد : عبد شمس ابوك و هو ابونا لا نناديك من مكان بعيد فالقرابات بيننا واشجات محكمات القوى به عقد شديد « عبد شمس پدر تو ، و همو پدر ما است ، ما تو را از جاى دورى فرياد نمىزنيم ، چه خويشاونديها ميان ما بهم آميخته و با پيمانى محكم ، پايدار و نيرومند است » . گفت : نه چنان است ، كشتن حسين آن را بريد . [ سپس ] دستور داد كه آنان را روى زمين كشيدند و فرشها روى ايشان گسترده شد و روى همان فرشها نشست و دستور غذا داد و خورد و آنگاه گفت : روزى مانند روز حسين بن على ، ليكن نه مانند آن . و [ . . . ] با ايشان در آمده بود ، گفت : اميدوار بودم كه آنان به خيرى مىرسند و من هم همراه ايشان به خيرى خواهم رسيد . عبد الله بن على گفت : و مدخل رأسه لم يدنه احد بين الفريقين حتى لزه القرن « ناخوانده اى كه سرش را ميان دو دسته مىآورد ، تا ( عاقبت ) ريسمان او را در بند كشد » گردنش را بزنيد . عبد الله بن على در ماه رمضان سال 132 بر سر دمشق آمد و آن را محاصره كرد و مردم فريادرسى خواستند و يحيى بن بحر را نزد وى فرستادند تا براى ايشان امان بخواهد ، پس نزد وى رفت و از او امان خواست و عبد الله او را پاسخ مساعد داد . و يحيى به شهر در آمد و در ميان مردم فرياد زد : امان . پس گروهى از مردم بيرون رفتند و يحيى بن بحر به او گفت : اى امير ، امان نامه را براى ما بنويس . عبد الله